تبليغاتX
♥-♥-♥ عاشق خدا ♥-♥-♥

♥-♥-♥ عاشق خدا ♥-♥-♥

✿.. هرکس خداوند را بندگی کند خداوند همه چیز را بنده ی او میکند..✿

سال 1391

 

خداوندا در این آخرین ساعات سال ٬ دل دوستانم را
چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که هرکجا
تردید هست ایمان ٬‌هرکجا زخمی هست مرهم ٬ هرکجا
نومیدی هست امید و هرکجا نفرتی هست عشق جای
آن را فراگیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:47  توسط سید سجاد هاشمی  | 

خداوندا

وقتی چترت خداهست بگذار ابر سرنوشت هر چه میخواهد ببارد... لحظه هایت آرام

وقتی بعلاوه خداباشی میتوانی منهای هرچیز دیگری زندگی کنی

خداوندا !
پناهش باش، یارش باش
جهان تاریکی محض است
"میترسم"
کنارش باش!

همیشه از “چوبِ خدا” ترسوندنمون،اما حتی یه بار هم به “بوووسِ خدا” امیدوارمون نکردن!

روزی مجنون از میان سجاده مرد نمازگزاری عبور کرد.
مرد گفت: هی!
مگر نمی بینی که با معشوق خود راز و نیاز میکنم؟
مجنون گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!

خدایا به فرشتگانت بسپار در لحظه لحظه نیایش خویش

“دوستان مرا از یاد نبرند . . .”

خدایا

در ۲ راهی زندگی ام

تابلوی راهت را محکم قرار بده

نکند که با نسیمی راهم را کج کنم . .

کسی که بهشت را بر زمین نیافته است

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت

خانه ی خدا نزدیک ماست

و تنها اثاث آن ، عشق است

ادعای عشق به خدا ،از کسی که سجاده دلتنگ حضور اوست ، پذیرفتنی نیست

نماز نجوای عاشقانه با محبوب است . . .

 


خداوندا

تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت

خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی . . .


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 12:11  توسط سید سجاد هاشمی  | 

عاقبت زنى كه همیشه بسم الله می گفت

در تحفةالاخوان حكایت شده است كه مردى منافق زن مؤمنى داشت كه در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد مىجست و در هر كار «بسم الله الرحمن الرحیم» می گفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسمالله بسیار خشمناك مىشد و از منع او چاره نداشت تا آنكه روزى كیسه كوچكى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد ! زن كیسه را گرفت و گفت : «بسم الله الرحمن الرحیم» آن را در پارچه اى پیچید و گفت : «بسم الله الرحمن الرحیم» و آن را در مكانى پنهان نمود و بسمالله گفت.

فرداى آن روز شوهرش كیسه را سرقت نمود و به دریا انداخت تا آنكه او را بى اعتقاد و شرمنده كند.

پس از انداختن كیسه در دریا به دكان خود نشست و در بین روز صیادى دو ماهى آورد كه بفروشد


مرد منافق آن دو ماهى را خرید و به منزل خود فرستاد كه آن زن غذایى از براى شب او طبخ كند. چون زن شكم یكى از آن ماهیان را پاره نمود كیسه را در میان شكم او دید! بسم الله گفت و آن را برداشت و در مكان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهیان بریان را نزد او حاضر ساخته ، تناول نمودند.
آنگاه مرد گفت:

كیسه زر را كه نزدت به امانت گذاشتم بیاور. آن زن برخاسته ، « بسم الله الرحمن الرحیم » گفت و آن را در پیش شوهرش گذاشت. شوهرش از مشاهده كیسه بسیار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گردید.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 12:7  توسط سید سجاد هاشمی  | 

حکمت کارهای خدا

آیا کلبه شماهم در حال سوختن است؟

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 12:3  توسط سید سجاد هاشمی  | 

گنجشک تخت سلیمان را به دریا می اندازد !

حضرت سلیمان(ع) گنجشکی را دید که با همسرش اختلاف پیدا کرده بود ،گنجشک ماده
گوش به حرف و خواسته شوهرش نمی داد .
گنجشک نر می گفت : چرا تسلیم خواسته من نمی شنوی و حال آنکه من قدرتی دارم که اگر بخواهم
با منقار قبه سلیمان را می گیرم و در دریا می اندازم !
این گفت و گو را سلیمان شنید و خندید و آن دو گنجشک را صدا زد و به گنجشک نر فرمود :
تو طاقت بر این کار داری که با منقارت دستگاه مرا گرفته در دریا بیندازی ؟
گفت : نه یا رسول الله ، ولی گاهی مرد باید در مقابل زن یک قدرتی از خود نشان دهد ،اظهار عظمت و بزرگی کند که زن گوش به حرف او بدهد و دیگر اینکه یا نبی
ما عاشقیم، عاشق را به حرفهایی که مقابل معشوق دارد نباید ملامت کرد .
حضرت رو به گنجشک ماده فرمود :چرا گوش به حرف او نمیدهی ؟ او که تو را دوست دارد ؟
گفت : یا نبی او دروغ می گوید چون او دوست دیگری هم دارد ، اگر مرا دوست دارد نباید به غیر از من نظر داشته باشد
این حرف گنجشک ماده اثر عمیقی روی سلیمان گذاشت و گریه شدیدی کرد و چهل روز از مردم کناره گرفت
و از خدا می خواست که قلب و دلش را تنها ظرف محبت خود قرار دهد و عشق و محبت دیگری در او نباشد .
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 12:2  توسط سید سجاد هاشمی  | 

گنجشک با خدا قهر بود…

نجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.


خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 12:0  توسط سید سجاد هاشمی  | 

راه و رسم بندگی :

در زمان قدیم ؛ روزی یك شخص مومن و ثروتمند ؛ برده یا بنده و یاغلامی را خرید و به منزل آورد و در منزل از او پرسید :

نام توچیست ؟

غلام گفت : هرچه صدایم كنی !

پرسید : چه كار بلدی ؟

غلام گفت : هر كاری بگوئی ؛ انجام میدهم !

پرسید : چه غذائی میخوری ؟

غلام گفت : هر چه بدهید ؛ میخورم !

پرسید : كجا می خوابی ؟

غلام گفت : هر كجا شما بگوئی ؛ می خوابم !

آن مرد با ناراحتی گفت : تو مرا مسخره كرده ای ؟ این چه جوابهائی است كه می دهی ؟

غلام گفت : مگر نه این است كه من بنده شما هستم ؟

آن مرد گفت : بله !

غلام گفت : كدام بنده ای به صاحب خود میگوید : به من فلان غذا را بده و مرا فلان اسم صدا كن و فلان كار را به من بده و فلان محل را برای خواب من آماده كن و....... صاحب من شما هستید و هر كاری كه خواستی با من میتوانی بكنی و کار من فقط اطاعت است .

آن مرد باخود فكر كرد و پیش خود گفت : اگر راه ورسم بندگی این است كه غلام می گوید ؛ پس چطور من بندگی خدا را میكنم ؛ كه هی میگویم چرا این را به من ندادی و فلان چیز را به من بده و من را اینکاره کن .... هی دستور می دهیم .....و چرا وچرا ؟....
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 11:59  توسط سید سجاد هاشمی  | 

تفاوت یادگیری مهارت های زندگی

در مهد کودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
در مهد کودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 11:58  توسط سید سجاد هاشمی  | 

یکی از بستگان خدا


شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی. پسرک، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشۀ سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..

- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد، پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید! 

محبت خدا بخشش

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 13:22  توسط سید سجاد هاشمی  | 

استجابت دعا (زیباست)

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره‌ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک‌ترند و خدا دعایشان را زودتر استجابت می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد تا ببینند کدام زودتر به خواسته‌هایش می رسد.

نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه‌ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.

هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.

بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.

با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید:

چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟ مرد اول پاسخ داد: نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم، دعاهای او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست.

آن صدا سرزنش کنان ادامه داد: تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی!

مرد پرسید: به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟

او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود.

دعا خدا ایمان استجابت

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 13:21  توسط سید سجاد هاشمی  |